تبليغاتX
باران ببار جرعه نابی به کام عشق
دل سروده های باران

 

ای از ســرود نــاب تو، به رقص آمده سمن

شکر به خنــده ریخته، ز هر لبـت، هزار من

                    نگــار عنـبرین سخـن

ز هر تـرانه ات به جان، شـرار و شعله ریختی

به شعر تازه کن کهن! چو نافه ای که از ختن

برد زهوش صد چو من

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 3:1  توسط باران | 

بهارانه

سمن خندان و چشم نرگس از صوت هزاران مست

زمین از رویش گل ها و عارف از بهاران مست

ز عشق آتشین ما می اندر جام می جوشد

می از من مست و من از ساقی و ساقی ز یاران مست

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 3:0  توسط باران | 

 

تغزل روحانی

"قَدْ قامَت " مؤذن و هردم قيام عشق

"قُمْنا" به قامتت "لَكَ صُمْنا" صيام عشق

"أُدخُلْ" به جنّتش و ببين سور رحمتش

"إجْلِسْ"به "رَفْرَفٍ خُضرٍ" زين مقام عشق

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 2:58  توسط باران | 
 

افطار

ساعت به وقت آمدنت دنگ می زند

"یک، دو “به گونه ی خودت در زنگ می زند

از پشت در شناسمت ای مهربان من

در گوش من صدای تو آهنگ می زند

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 2:56  توسط باران | 

يلدا

بيا به مطلع شعرم طلوع کن آقا!

تمام گشته‌ام از نو شروع کن آقا!

در آسمان غم انگيز اين شب يلدا

غروب کرده‌ام از نو طلوع کن آقا!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1383ساعت 2:54  توسط باران | 

من فدايت

خنده‌هایم گم شود در خنده‌هايت

گريه‌هايم در پناه شانه‌هايت

                                                                  من فدايت

شعر می‌خوانی و سر از پا نمی فهمم

باز هم من می‌شوم محو صدايت

                                                                     من فدايت

چشم شيرين شرم دارد از نگاهت

تاج خسرو کاخ کسری خاک پايت

                                                                       من فدايت

ترسم ازچشمان شوری زخم بينی

ماه من بر جان من درد و بلايت

                                                                                                   من فدايت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1383ساعت 2:54  توسط باران | 

شب و سكوت و سياهي و باز چشم به راهي

كه اي تو نور دو چشمم ز كنج دل به درآيي

دلم گرفته ز دوریت کاش برقع هجران

ز سرکشی و ربایی ز دل هر آن چه بخواهی

بسا گره كه فكندي به ابروان سياهت

حذر نمي كني اي مه ز دود آه سياهي

شنيده ام سخناني ز مهر و ماه نهاني

خدا كند كه نگيرد به خرمن رخت آهي

سزد كه رشك برد بر تو مهر عالمتاب

نديده و نشنيده به روشناي تو ماهي

...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1383ساعت 2:48  توسط باران | 
 

ستاره

سبد سبد ز لبانم ترانه مي بارد

دو دست تو به دلم گل عشق مي كارد

شبم ز برق نگاهت چو روز روشن شد

از آسمان خيالم ستاره مي بارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1383ساعت 2:46  توسط باران | 

 

خواب

يک بار من تو را در خواب ديده ام

ماه رخ تو را در آب ديده ام

نور رخ تو بود در برکه ی خيال

پنداشتم ولی مهتاب ديده ام

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1383ساعت 2:47  توسط باران | 

 

بابا! تو نيستی در بين ما کنون

قلبم شکسته است زين مردمان دون

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1383ساعت 2:44  توسط باران | 
 

از نو شروع خواهم کرد

از اين غروب سيه ، من طلوع خواهم کرد

بلند می شوم از نو شروع خواهم کرد

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1383ساعت 2:43  توسط باران | 
 

خواب

در خواب ديده‌ام كه تو باز آمدي به شور

بر لب نشسته خنده تو را چهره غرق نور

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1383ساعت 2:42  توسط باران | 

 

نگاه تو

پر مي كشد دلم به هواي نگاه تو

پر بوسه مي كند دو لبم خاك راه تو

تا كي ز انتظار بميرم بيا بيا

برده است طاقت از دل من روي ماه تو

  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن 1382ساعت 2:40  توسط باران | 

 

چه كنم؟ داغ مرا، سنگ صبوري نيست

ز وي‌ام هيچ دگر طاقت دوري نيست

اي كه گفتي: « به غمش صبر كني ، مي‌آيد...»

صبر با دل بكنند! آه... مگر كوري؟! نيست!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آذر 1382ساعت 2:39  توسط باران | 
 

 

زهي خيال باطلي كه غصّه ها تمام مي شود

يكي يكي رسند و زندگي به من حرام مي شود

بر اين دو لب نشسته آه و خشك شد تمام خنده ها

دريغ خنده هم براي من خيال خام مي شود

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1382ساعت 9:37  توسط باران | 
 

دلم كباب مي شود، ز درد و داغ اين دروغ

فريب خورده ام من از، دو چشم سرد و بي فروغ

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آذر 1382ساعت 5:33  توسط باران | 

امشب ميان سرخ غروب و سپيد فجر

آيد دوباره از سفر شايد مسافري

مسافر

تمام مي شود اين گريه هاي پنهاني

مسافرم برسد با دو چشم نوراني

...

بيا، بيا مه من! كوچه كوچه‌ي دل را

براي آمدنت كرده‌ام چراغاني

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1382ساعت 2:12  توسط باران | 

 

مدينه غصّه‌ی دل را نگفتم
تمام عقده‌ها در دل نهفتم
بخواهم با تو گويم غصّه‌ی دل
که شايد وا کنی اين عقده‌ی دل
...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد 1382ساعت 2:28  توسط باران | 

 

ياران كجاست ساقي؟ آخر تهي ست جامم

در حسرت وصالش آمد به تاب جانم

با اين هم نيازم ، وين سوز پرگدازم

يارم شكست جامم ، از من گسست يارم

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم تیر 1382ساعت 2:25  توسط باران | 
 

مهر‌ه‌ی مار

هر روز دلت از پی ياری دگر است

با يار دگر در پی کاری دگر است

هر روز به دامی که در افکندی... آه!

از بخت بدش فتاده زاری دگر است

از بس که تو بی وفا جدايی کردی

در چشم من از هجر تو خاری دگر است

خواهم که دلم به يار ديگر بدهم

چشمان تو را مهره‌‌ی ماری دگر است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1382ساعت 2:23  توسط باران | 

آن چه در هيچ قالبي نمي‌گنجد!!

صنم بي تو هيچم

در آن روز اول چو رؤيا شكفتي

چو رفتي ز پيشم به دل غم نهفتي

تمام دلم را فداي تو كردم

همان روز گفتم كه راي تو كردم:

"ز تو سر نپيچم ، صنم بي تو هيچم."

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1382ساعت 2:22  توسط باران | 

براي همان تنها گل نرگسي كه عطر ياس مي‌دهد!

ليلا ترين

بيا نازنينم ، بهشت زمينم

تو را مي پرستم ، اهوراترينم

تمام وجودم پر از عشق و مهرت

دلم را ميازار ، دلاراترينم

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1382ساعت 2:20  توسط باران | 

يوسف تمام چاه‌هاي بي نشان

 

يار نازنين قصّه‌های شب گهان چه شد؟

ساقی شکر لب خمار عاشقان چه شد؟

ليلی عزيز مکتب جنون ما کجاست؟

يوسف تمام چاه های بی‌نشان چه شد؟

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم فروردین 1382ساعت 2:19  توسط باران | 

 

امشب ای شمع تو  بر بالين من    بيدار باش

تا  سحر  بيمار غم  را  امشبی   غمخوار باش

چشم هايت را  مبند  ای  شمع   از بهر خدا

پايداری کن مرو از دست  هان!   هشيار باش

...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1381ساعت 2:15  توسط باران | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کم کمک که نه! دیگر قصه ما هم به پایان رسید...
دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود... می خواهم همه چیز را حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند. خیره در چهره ها می نگرم مسحور یک تبسم می شوم.... مبادا.... مبادا روزی از خاطرم برود عاشق ترین دختر آسمان بودم! مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا.... آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد.... سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین روزهای زندگی را.... این مهربان ترین آدم ها را.... این بهترین یاران را و ....
می روم.... تا دو سه صباح دیگر.... دوست دارم برای خداحافظی همه تان را ببینم و گر نشد...
خداحافظ رفیق باغ و گلشن
خداحافظ تمام خاطرات تار و روشن...

حلالم کنید و مثل همیشه کاسه ای آب و دعای خیرتان. بدرقه ی راهم که راهی طولانی در پیش است...
مثل ظهر گرم تابستان آبی و آفتابی باشد دل های آسمانی تان!

پیوندهای روزانه
خون... خامه...
آدمک
شاعرانه
مکتوب
شادی شاعرانه
مژگان بانو
درای
وداع
نامه های عاشقانه یک پیامبر
آوای راحیل سرزمین غروب
بر همانیم که بودیم
کتیبه زخم
با مخاطب های آشنا
و حرف هایی که در دلم ماند
عینکی
برید باد صبا
شور مستی
آشفته بازاری است دلم فکرم...
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1385
فروردین 1385
آبان 1384
دی 1383
شهریور 1383
مرداد 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
بهمن 1382
آذر 1382
مرداد 1382
تیر 1382
خرداد 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382
آبان 1381
آرشیو موضوعی
شعر نو
غزل
چارپاره
مثنوی
آن چه در هیچ قالبی نمی گنجد!
دوبیتی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM