![]() |
![]() |
|
| دل سروده های باران |
|
امشب ميان سرخ غروب و سپيد فجر آيد دوباره از سفر شايد مسافري مسافر تمام مي شود اين گريه هاي پنهاني مسافرم برسد با دو چشم نوراني به سر رسد شب تاريك، صبح نزديك است بيا ببر ز دلم اين شبان ظلماني سبد سبد به قدومت ستاره خواهم ريخت كه بازميرسي از اين غروب طولاني بيا، بيا مه من! كوچه كوچهي دل را براي آمدنت كردهام چراغاني به دل بشارت آن دم دهم كه با لبخند دوباره آيي و از دل بري پريشاني بغل بغل ز دو چشمم گلاب مي ريزد چو از دو نرگس ناز اشك شوق بفشاني هنوز باور پايان غصّه ها سخت است چو خواب گشته رهايي، براي زنداني چه گويمت چه كشيدم در اين شبان فراق چه گويم از دل عاشق، كه خوب مي داني بيان شوق چه حاجت؟ كه باز هم اين بار هر آن چه در نگهم هست، زود ميخواني بيا، بيا و شبم را ستاره باران كن به يك كرشمهي آن نرگسان روحاني بيا ببين گل من! من چگونهام بي تو كويرتر ز دلم بي تو، نيست باراني! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم آذر 1382ساعت 2:12 توسط باران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
کم کمک که نه! دیگر قصه ما هم به پایان رسید...
دارم همه چیز را می بویم! می بویم. با تمام وجود... می خواهم همه چیز را حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند. خیره در چهره ها می نگرم مسحور یک تبسم می شوم.... مبادا.... مبادا روزی از خاطرم برود عاشق ترین دختر آسمان بودم! مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا.... آخر من زاده این زمین و زمانم... گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد.... سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم! به خاطر بسپارم این زیباترین روزهای زندگی را.... این مهربان ترین آدم ها را.... این بهترین یاران را و .... می روم.... تا دو سه صباح دیگر.... دوست دارم برای خداحافظی همه تان را ببینم و گر نشد... خداحافظ رفیق باغ و گلشن خداحافظ تمام خاطرات تار و روشن... حلالم کنید و مثل همیشه کاسه ای آب و دعای خیرتان. بدرقه ی راهم که راهی طولانی در پیش است... مثل ظهر گرم تابستان آبی و آفتابی باشد دل های آسمانی تان! |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 فروردین 1385 آبان 1384 دی 1383 شهریور 1383 مرداد 1383 خرداد 1383 اردیبهشت 1383 بهمن 1382 آذر 1382 مرداد 1382 تیر 1382 خرداد 1382 اردیبهشت 1382 فروردین 1382 آبان 1381 |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر نو غزل چارپاره مثنوی آن چه در هیچ قالبی نمی گنجد! دوبیتی |
|
RSS
|